به نام او
همان كه مرا از مشتي خاك آفريد
اي زيباترين
شادي را به كساني هديه ميكنم كه آن را ازم گرفتند
عشقم را بين كساني تقديم ميكنم كه دلم را شكستند
دعايم را نثار كساني ميكنم كه نفرينم كردند
محبتم را به كساني ميدهم كه بر دلم زخم نهادند
ميخواهم بر غم تبرها درخت شوم
ميخواهم بر روي پاهايم بايستم تا آسمان شانه هايم را لمس كند
ميخواهم مثل ماهي با همان قفس استخواني تنم در امواج پر تلالو ات غوطه ور شوم تا طمع آزادي را بچشم
ميخواهم همچو پيچك بر ديوار وجودت بپيچم كه كس نتواند مرا ازتو جدا كند
ميخواهم بخندم چون كه هنوز تو بامني
خدايا عاشقت هستم
مرا دوست بدار
غزلی خیلی دوست دارم!!!
من مانده ام و یک برگه سفید
یک دنیا حرف ناگفتنی
یک بغل تنهایی و دلتنگی
درد دل من در این کاغذ گوچک جا نمی شود
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچک هوس سرسره بازی می کند
و برگه سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد
عشق تو نوشتنی نیست عزیزم
در برگه ام کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم
وقت تمام است
برگه ها بالا
و مثل همیشه...
به هگام غروب غمگین،دستهایم را به مخمل نیلگون اسمان خواهم کشید
و خورشید را به جشن ستارگان خواهم برد
و به دریا خواهم گفت:
با من مهربان باش...
وبا چوب بلند زیتون
برشنهای ساحل خواهم نوشت که:
خوب من دوستت دارم
دلم یک دوست می خواهد
که خیلی مهربان باشد
دلش اندازه ی دریا
به رنگ آسمان باشد
کسی یاشد که حرفم را
بفهمد با دل و جانش
پرستوی دلم راحت
بخوابد توی دستانش
دلم می خواهد او چیزی
شبیه برف و مه باشد
و جنس دست هایش از
هوای پاک ده باشد
همیشه صبح تا شب من
در این رویای شیرینم
تمام صورتم چشم است
ولی او را نمی بینم
بر درخت اقاقیا تکیه می دهی،
و برگ ها می ریزند.
برگ های کوچک و زرد پناهت می دهند.
ابر ها می آیند و تو بارانها را خواهی دید.
و پنجره هایی که هر روز با حجم تنهایی آدم،
شکلی دوباره می گیرند.
با شانه های خمیده تکیه می دهی و نگاه می کنی
صدای تابی که آرام می آید و می رود ...
می آید و می رود ...
کودکی تاب خورده و رفته است.
با گیسوانی لرزان در باد ... و تو ،
تو هنوز نگاه می کنی به رد گامهایی که در شنها دویده اند.
بر شنها می دوی اما، کودکی باز نمی گردد...!
بر درخت اقاقیا برگی نمانده است...